بااشک چشم لیلی
وخون دل مجنون
نامه ای می نویسم
به عنوان سلام
به توای عزیزترازجانم هدیه می کنم
سلامی که مرا می سوزاند
وتبدیل به خاکستر می کند
واین خاکستربا بادهای
عاشقانه همراه می شود
تا به تو گویم
دوستت دارم
در جلسه ی امتحان عشق
من ماندام و یک برگی سفید
ویک بغل تنهایی دلتنگی
دردودل من دراین کاغذ کوچک جانمی گیرد
دراین سکوته بغض آلود
قطره کوچک هوس سرسره بازی می کند
برگ سفیدم
عاشقانه قطره را در آغوش می گیرد
در برگه ام
کنار ان قطره یک قلب کوچک می کشم
وقت تمام است
برگه ها بالا ...
خیلی وقت بود باهم آشنا بودن.تا حدی به هم نزدیک شده بودن که یک روز اگه هم دیگه رو نمیدیدن خیلی عذاب میکشیدن.
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی مطمئن باش اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد...
حال دختر خوب نبود.نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود.دختر با خودش گفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی.ولی این بود اون حرفات؟!این بود اون همه عشقی که به من داشتی؟!حتی برای دیدنم هم نیومدی.شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم..کاش میومدی تا واسه آخرین بار ببینمت. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...
چشمانش را باز كرد.دكتر بالای سرش بود.نمیدونست چقدر بی هوش بوده.به سختی به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای شماست...! دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد. درون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا بیارم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.
دوستت دارم.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور كند،اون این كارو كرده بود.اون قلبشو به دختر داده بود تا پای حرفش باشه و عشقشو به دختر ثابت کنه.
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و با خودش گفت: چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم؟!!!...
خلاصه میگذره 4،3 روز...تا اینکه پسره دل میده به دختره...
باهم
دوست میشن و این دوستی میکشه به 1 سال،2 سال،4 و 5....همینجوری با هم بزرگ
میشن...خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن پسره از دختره میپرسه
چقدر دوستم داری؟!دختره با مکث زیاد میگه:فکر نکنم اندازه ای داشته
باشه....پسره میگه:مگه میشه عشقت رو دوست نداشته باشی؟!.میگه نه،نه اینکه
دوستت ندارم،دوست داشتنم اندازه نداره...دختره از پسره میپرسه تو چی؟تو
چقدر دوستم داری؟پسره هم مکث زیاد میکنه و میگه:خیلی دوستت دارم،بیشتر از
اون چیزی که فکرشو بکنی...
روزها میگذره شبها میگذره تا اینکه پسره یه
فکری به ذهنش میرسه،میگه میخوام این فکر رو عملی کنم...میخواست عشق خودش
رو امتحان کنه...تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه:من یه بیماری دارم که فکر
نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم،راستی اگه مردم چی کار
میکنی؟؟؟...دختره یکم اشک تو چشاش جمع میشه و میگه:این چه حرفیه
میزنی،دوست ندارم بشنوم...
تو اگه مردی منم میمیرم...فکر میکنی خیلی ساده اس تنهایی و بدون تو موندن؟!...
خلاصه
حرف رو عوض میکنه و میگه تو چی؟من اگه مردم تو چی کار میکنی؟پسره بهش میگه
امتحانش مجانیه،اگه تو مردی بهت میگم چی کار میکنم...
خلاصه اتفاق
میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده...به فکرش میرسه الکی
خودش رو به کشتن بده تا ببینه دختره چی کار میکنه...یه تشییع جنازه واسه
پسره میگیرن دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه،میبینه دختره فقط یه شاخه
گل قرمز میاره میندازه و میره...میبینه اهمیتی بهش نداده...دختره با کس
دیگه ای رفته...






تو يعنی پاکی باران تو يعنی لذت ديدن



تو يعنی يک شقايق را به يک پروانه بخشيدن













پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی
فروشی کار میکرد.
اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.
هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط
بخاطر صحبت کردن با اون.
بعد از یک ماه پسرک مرد...
وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت
مادر پسرک گفت:
که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد...
دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده...
دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد.
میدونی چرا گریه میکرد؟
چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی
میگذاشت و به پسرک میداد.

