تبليغاتX
BOY AND GIRL

BOY AND GIRL

welcome

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 19:24  توسط BOY  | 

«دوستت دارم»

بااشک چشم لیلی

وخون دل مجنون

نامه ای می نویسم

به عنوان سلام

به توای عزیزترازجانم هدیه می کنم

سلامی که مرا می سوزاند

وتبدیل به خاکستر می کند

واین خاکستربا بادهای

عاشقانه همراه می شود

تا به تو گویم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 19:21  توسط BOY  | 

امتحان عشق

  در جلسه ی امتحان عشق

من ماندام و یک برگی سفید

ویک بغل تنهایی دلتنگی

دردودل من دراین کاغذ کوچک جانمی گیرد

دراین سکوته بغض آلود

قطره کوچک هوس سرسره بازی می کند

برگ سفیدم

عاشقانه قطره را در آغوش می گیرد

عشق تو نوشتنی نیست عزیزم

 در برگه ام

کنار ان قطره یک قلب کوچک می کشم

وقت تمام است

برگه ها بالا ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 23:40  توسط BOY  | 

عشق بی نهایت

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

خیلی وقت بود باهم آشنا بودن.تا حدی به هم نزدیک شده بودن که یک روز اگه هم دیگه رو نمیدیدن خیلی عذاب میکشیدن.

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی مطمئن باش اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد...

حال دختر خوب نبود.نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود.دختر با خودش گفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی.ولی این بود اون حرفات؟!این بود اون همه عشقی که به من داشتی؟!حتی برای دیدنم هم نیومدی.شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم..کاش میومدی تا واسه آخرین بار ببینمت. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز كرد.دكتر بالای سرش بود.نمیدونست چقدر بی هوش بوده.به سختی به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای شماست...! دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد. درون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا بیارم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.

دوستت دارم.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور كند،اون این كارو كرده بود.اون قلبشو به دختر داده بود تا پای حرفش باشه و عشقشو به دختر ثابت کنه.

آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و با خودش گفت: چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم؟!!!...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 20:25  توسط BOY  | 

کنارت میمیرم...

یه روز یه دختره یه پسره رو توی خیابون میبینه،خیلی ازش خوشش میاد...هرکاری میکنه تا دل پسره رو بدست بیاره.پسره اعتنایی نمیکنه...چون پسره فکر میکنه همه دخترا مثل همن...از داستانها شنیده بود که دخترا بی وفان...

خلاصه میگذره 4،3 روز...تا اینکه پسره دل میده به دختره...
باهم دوست میشن و این دوستی میکشه به 1 سال،2 سال،4 و 5....همینجوری با هم بزرگ میشن...خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن پسره از دختره میپرسه چقدر دوستم داری؟!دختره با مکث زیاد میگه:فکر نکنم اندازه ای داشته باشه....پسره میگه:مگه میشه عشقت رو دوست نداشته باشی؟!.میگه نه،نه اینکه دوستت ندارم،دوست داشتنم اندازه نداره...دختره از پسره میپرسه تو چی؟تو چقدر دوستم داری؟پسره هم مکث زیاد میکنه و میگه:خیلی دوستت دارم،بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی...
روزها میگذره شبها میگذره تا اینکه پسره یه فکری به ذهنش میرسه،میگه میخوام این فکر رو عملی کنم...میخواست عشق خودش رو امتحان کنه...تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه:من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم،راستی اگه مردم چی کار میکنی؟؟؟...دختره یکم اشک تو چشاش جمع میشه و میگه:این چه حرفیه میزنی،دوست ندارم بشنوم...
تو اگه مردی منم میمیرم...فکر میکنی خیلی ساده اس تنهایی و بدون تو موندن؟!...
خلاصه حرف رو عوض میکنه و میگه تو چی؟من اگه مردم تو چی کار میکنی؟پسره بهش میگه امتحانش مجانیه،اگه تو مردی بهت میگم چی کار میکنم...
خلاصه اتفاق میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده...به فکرش میرسه الکی خودش رو به کشتن بده تا ببینه دختره چی کار میکنه...یه تشییع جنازه واسه پسره میگیرن دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه،میبینه دختره فقط یه شاخه گل قرمز میاره میندازه و میره...میبینه اهمیتی بهش نداده...دختره با کس دیگه ای رفته...

پسره غمگین شده بود،دنیاش خیلی بی رنگ شده بود...تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره...دختره رو دفن میکنن اما هیچکی سر مزارش نیست...پسره با یه دسته گل یاس سفید میره سر مزارش...بهش میگه اون لحظه یادته که ازم این سوال رو پرسیدی که اگه بمیری چی کار میکنم،این کارو میکنم،تمام یاسهای سفید رو با خون خودم قرمز میکنم و منم کنارت میمیرم...
+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 0:17  توسط BOY  | 

من نه عاشق بودم و....

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من

من خودم بودم و یك حس غریب

كه به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی كه صداقت می كاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

كه به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی كسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افكار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

كه مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

كه روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم

كه چه جرمی دارد

دستهایی كه تهیست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری كه به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی می گویند

كه چه عیبی دارد

كه سگی چاق رود لای برنج

من چه خوش بین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 21:41  توسط BOY  | 

boy and girl

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 21:22  توسط BOY  | 

تو یعنی...

تو يعنی پاکی باران تو يعنی لذت ديدن


تو يعنی يک شقايق را به يک پروانه بخشيدن


تو يعنی از سحــر تا شب به زيبايی درخشيدن

تو يعنی يک کبوتر را زتنهايی رها کردن

خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 20:37  توسط BOY  | 

عشق و مرگ

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی

 فروشی کار میکرد.

 اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.

 هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط

 بخاطر صحبت کردن با اون.

بعد از یک ماه پسرک مرد...

 وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت

 مادر پسرک گفت:

 که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد...

 دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده...

 دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد.

میدونی چرا گریه میکرد؟

 چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی

 میگذاشت و به پسرک میداد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 20:22  توسط BOY  | 

خبرت....

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست طاقت بار فراق این همه ایامم نیست
خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد سر مویی به غلط در همه اندامم نیست
میل آن دانه خالم نظری بیش نبود چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست
شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن بامدادت که نبینم طمع شامم نیست
چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست
نازنینا مکن آن جور که کافر نکند ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست
گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست
نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست
به خدا و به سراپای تو کز دوستیت خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست
دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست
سعدیا نامتناسب حیوانی باشد هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 20:14  توسط BOY  |